برنابرنا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

کودک من

متشکریم که شادی محفل کوچکمان هستی

عزیز مادر، سلام! امروز 24 آذر 1394، 365 روز از اولین روزی که نفس کشیدن آموختی می گذرد، به احتساب عمر آسمانی ات ، الان 21ماه و یک روز است که وجود یافتی و 12 ماه است که به اتکای وجود قدرتمندت نفس می کشی، زیست می کنی و بودن را تجربه می کنی. مهمانی مان کوچک و ساده برگزار شد، مامان ناهید بعد از دو غم سنگین به سختی می توانست لبخند به لب بیاورد اما با محبت فراوانش ما را شرمنده خود کرد، بابا اسکندر و دایی امیر و خاله سونیا و خاله سمیرا و نیکا و دایی محمد ،مامان نرگس و بابا رجب و عمو وحید مهمانهای بزم کوچک ما بودند. تم تولدت را با تصاویری از خودت در زمینه سفید و آبی ، انتخاب کردیم و بابایی زحمت طراحی اش را کشید؛ کارت دعوت تولدت کی...
13 بهمن 1394

پیش تولد

برنای من، سلام! پسرکم به چشم بر هم زدنی که یکسال طول کشید ، قد کشیدی و بزرگ شدی، من هم ثانیه به ثانیه با تو بزرگتر شدم و بالیدم، با لبخنها و اشکهای تو، با شادی ها و غم های تو، کنار تو مادر شدم و این ثانیه ها زیبا بود، دیگر نوزاد نیستی، نو پا شدی و با گامهایی گاهی سست و گاهی محکم قدم بر می داری. امسال به یمن حضور یکساله ات، تصمیم گرفتیم تا در کنار همه کسانی که این یکسال کنار ما بودند و به اندازه ما دوستت دارند، جشن کوچکی بگیریم .برای حضور خاله لاله و نیکی و هستی و دایی مجید و دایی امیر ، تاریخ مراسم رو امروز تعیین کردیم که حوالی 10 صبح، وقتی تو بازی می کردی و من بابایی در حال تکمیل تزیینات بودیم، خبر فوت ناگهانی شوهر خاله مهربونم ، شادی...
20 آذر 1394

ژست های هنری برنا

عزیز دل مادر، سلام! تو هفته آخر مونده به تولدت ، فرصتی دست داد تا بریم و عکس های هنری بگیری، انتظارم کمی لج و گریه و بد اخلاقی و یه کمی خنده بود اما نتیجه خیلی بهتر از پیش بینی من بود؛ گاهی خنده از لبت نمی رفت و حرکات شیرینت همه رو محسور می کرد، گاهی جیغ و بغض و گریه ، گاهی تو فکر فرو می رفتی و گاهی به همه میوه تعارف می کردی، اما همه حالتها و حرکاتت برای من و بابایی شیرین و جالب بود و از دیدن اداهات سیر نمی شدیم، این هم چند تا از ژست های تو، پسر عزیزمن! لطفا برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب نگاهی بنداز....   ...
17 آذر 1394

برنا کتاب می خواند...

برنای قشنگم! مرد کوچکم ،  دو روز دیگر 5 ماهه می شوی. حدود 45 روزی است مطالعه کتاب "شیوه های تقویت هوش نوزادان" برای 3-6 ماهه ها، را برایت شروع کردم، دوست داری کتابت را با دستت نگه داری، مجذوب تصاویرش می شوی و با دقت به صفحات نگاه می کنی. البته گاهی هم به روش خودت کتاب را می بینی و گاهی هم می خوری ...   ...
22 ارديبهشت 1394

کودکانه من برای پدرانه تو!!!

پدرعزیزم روزت مبارک   پدرم تو معبد نوازشات سجده های شکرمو جا میارم غربت نگاه بارون زده امو به طلوع دستای تو میسپارم سلام بابا سعید مهربون! مامانی با مساعدت برنا جون ، این کیک رو مخصوص شما پخته، برنا جون زحمت کشید نیم ساعت آروم گرفت و به مامانی نگاه کرد و خندید ، امیدواریم از مزه اش خوشت بیاد. بفرمایید، کیک با طعم برنا نوش جان ...
12 ارديبهشت 1394

نا خوشی هایت به جانم عزیز دل مادر!

برنای عزیزم، آنفولانزا برای تن کوچیک و رنجورت ، سنگین بود و هر بغضی که از سر درد رو گلوت می نشست و هر اشکی که از چشمهای نازت می اومد، دلم هزار پاره می شد. مدت کوتاهی از سرما خوردگی بهاره ات نگذشته بود که دوباره حالتهاش برگشت، آقای دکتر گفت که این یه آنفولانزای ویروسیه و بیشتر بچه های زیر یکسال دچارش شدند، اکیدا قدغن کرد که روی سطح صاف دراز بکشی و و گفت حداقل باید شیب زیر بالشتت 60 درجه باشه تا دچار تنگی نفس نشی و خدای نکرده بستری نشی، وقتی گفت اکثر بچه ها کارشون به بیمارستان می کشه بند دلم ریخت و تا خونه اشک امونم نمی داد، بابایی هم مثل من خیلی نگرانت بود، روزی دو دوز 2میلی گرمی زادیتن و دو بار قطره بینی داروی تو بود که خدا رو شکر حال...
6 ارديبهشت 1394

چهار ماهگی و پنتاوالان

سلام برنا جونم؛ امیدوارم الان که دارم برات مینویسم اصلا درد نداشته باشی و آروم خوابیده باشی. امروز صبح مرخصی ساعتی گرفتم و من و مامانی تو رو بردیم واسه واکسن چهار ماهگیت. صبح که بیدار شدی کلی تو بغلم بودی و با هم بازی کردیم و تو خندیدی . دیشب پیش مامان ناهید موندیم و مامان ناهید هم صبح کلی باهات بازی کرد. میخواستم وقتی واکسن میزنی خودم پیش تو و مامانی باشم که بتونم هم استرس مامانی رو کم کنم و هم مراقب تو باشم، فدای چشمهای خوشگلت بشم . وقتی خانوم پرستار واکسنت رو زد خیلی گریه کردی و زود بغلت کردم و مامان لباست رو پوشید. اصلا دوست ندارم دردت رو ببینم عزیز جونم، امیدورام همیشه سالم و تندرست و برنا باشی پسرک خوب و مهربونم. امیدوارم امشب حالت ...
30 فروردين 1394

نرم نرمک می رسد اینک بهار....

برنای عزیزم! نوروز امسال با وجود تو رنگ و بوی خاصی داشت، تو بودی و عشق و تازگی، اولین بهارت مبارک پسرکم! لحظه تحویل سال پسرکم در خواب ناز بودی و من وبابایی اولین ثانیه های بهار 94 رو به تماشای تو گذروندیم. قسمت عمده تعطبلات رو تو ویلای بابا اسکندر گذروندیم، هوای سرد و دلچسب کوهستانی ، کمی مریض احوالت کرد و با زادیتن و قطره بینی ، حالت بهتر شد اما تمام تعطیلات بین خوشی و ناخوشی  در گردش بودی. هرچند که من نه شبها خواب راحت داشتم و نه روزها مجال یک دم استراحت، اما یک لبخند شیرینت تمام خستگی ها را با خود می برد. برای سال نو چند دست لباس نو برایت خریدیم؛ چند دست از لباسهای سیسمونی ات هم برای عید اندازه ات شد...
16 فروردين 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد